تبليغاتX
هدیه خدای مهربون
روروئک
عزیزک قشنگ من

دیگه از فردا مامانی میره سر کار.

از چند روز پیش رفتیم خونه مادر جون تا شما با بودن من به مادرجون اینا عادت کنی و بی تابی نکنی و اونجا بمونی. همون روز اول دیدم طاقت ندارم و هر چی ساعتها میگذره دلهره و اضطراب من بیشتر میشه. این بود که یکدفعه لباس پوشیدم و گفتم اینطوی نمیشه باید از یه جایی شروع کنم و با بغض رفتم سر کار. از سر کار همش زنگ میزدم و حالت رو میپرسیدم. خداروشکر همه چی روبراه بود و اصلا اذیت نکردی. آبروی مامانو خریدی قشنگم. فقط اونجا یه بدی داشت اونم پشه های بدجنس اش بودن.

این خال خالای روی صورتت جای نیش پشه های بدجنسی بود که گوشت شیرین و خوش مزه پیدا کرده بودن و تا میتونستن خوردنت. منم بدنبالشون بودم که شکارشون کنم تا تو راحت شی گل قشنگم

 این عکس هم آثار پشه هارو نشون میده.

یه روز تصمیم گرفتم بزارمت توی روروئک ببینم قدت تا کجاش میرسه. وای وای وای  خدای من چه روزی بود و من یادگاریش رو از دست دادم. حالا گوش کن که چی بود:

خیلی معمولی بدون اینکه فکر کنم عکس العملت چیه گذاشتمت توی روروئک که قدت رو ببینم. یکهو چشات گرد شد و یه دست کشیدی جلوش که کلید و چراغ و .... داشت و بعد نگاه به من کردی و با صدای بلند انگار که دارن قلقلک ات میدن غش غش خندیدی. دوباره به من نگاه کردی و بعدش به روروئک و یه جیغ بلند و دوباره خنده خنده خنده. کلی دلم رفته بود و لذت بردم. هیچ وقت اونروز و اون خنده هارو یادم نمیره. اونقدر خوشت اومده بود و ذوق کرده بودی که نگو. من زودی با هزار قربون صدقه از اون تو درت آوردم که برات تکراری نشه که بتونم بعدا که میزارمت اون تو فیلم بگیرم. آوردمت بیرون و سرت رو بدنبالش میچرخوندی. برای بابایی تعریف کردم و گفتم شب که اومد ازت فیلم میگیریم.

شب دوباره گذاشتمت توی روروئک. یه یغایی کشیدی و خندیدی ولی اون خنده و جیغ نبود که نبود.

یادگاری اون بار اول رو از دست دادم. ولی توی ذهنم خیلی خوب نشسته

اینم عکست توی روروئک همراه با شست خوردن

نوشته شده توسط رزا در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 4:43 بعد از ظهر | لینک ثابت |