
دیشب از دبی برگشتیم تهران.
1.5 ساعت پروازمون تاخیر داشت و مجبور شدیم توی فری شاپ بگردیم و سرمونو گرم کنیم. پرواز برگشتمون راحت بود.
چون تو از همون اول توی هواپیما خوابیدی و اینجا توی فرودگاه بیدار شدی. اصلا هم اذیت نشدی.
اینم عکس شما توی کالسکه و چرخیدن توی فری شاپ
2 روز دیگه عیده و من باید به کارای عید و سفره هفت سین و .... برسم

امروز فرشته الهی ما شش ماهش تموم شد

عزیز دل مامان و بابا شش ماهگیت مبارک باشه
بله امروز شما 6 ماهه شدی و 6 ماهگی شما مصادف شده با
روز مصاحبه ما توی سفارت آمریکا.
صبح ساعت 6.5 راننده اومد دنبالمون و رفتیم به سمت سفارت توی ابوظبی. وقتی رسیدیم و نشستیم توی نوبت شما خسته شدی چون هوا گرم بود

درست و حسابی نمیتونستی شیر بخوری و بخوابی. خلاصه حسابی بی تابی کردی و برای همین هم مارو زودی صدا کردن رفتیم داخل سفارت. خانم کنسول با شما خوش و بش کرد و ازت خوشش اومده بود. کلی توی سفارت باهات بازی میکردن. روز خوبی بود و به یمن قدم شما که ما لاتاری بردیم بازم به یمن قدم خوبت با ویزا ما موافقت شد.
منم همونجا به اون خانم کنسول گفتم که این قسمت و روزی ساریناست
خلاصه با خوشحالی و شادمانی از سفارت برگشتیم.
اینم عکس شماست توی دبی و توی 6 ماهگی
دو روز دیگه توی دبی بودیم و میرفتیم فروشگاه میگشتیم. چون تو خسته میشدی نمیتونستیم بریم جایی بگردیم. برای همین چون فروشگاه بهمون نزدیک بود فقط میرفتیم اونجا. تازه اونجا مجبور شدیم برات یه کالسکه هم خریدیم که راحت باشی. با اینحال نتونستیم جایی بریم. گرم بود و کلافه میشدی.
میگفتند: . Babyyyyy sarinaaaaaa/ Lalala lalala lalala lalala
بله اونقدر دست زدن و آواز خوندن که سارینا خانم درد واکسن رو نفهمه. خیلی خوب بود. چون تا یه جیغ کوچولو زدی سریع پشتش شروع کردی به خندیدن به اونها

توی کلینیک هم هرکسی تورو میدید کلی باهات بازی میکرد و نازت میداد. زودی اومدیم خونه که بهت قطره بدم که تب نکنی.
امروز اومدیم دبی . توی هواپیما حسابی خسته شدی. چون تحمل 1.5 ساعت نشستن توی بغل رو نداشتی. خیلی هم گرمت شده بود و ما لباسهاتو درآوردیم. خلاصه که هر سه توی هواپیما و فرودگاه حسابی خسته شدیم. صبح اول وقت فردا هم باید بریم کلینیک که کارای پزشکی سفارت رو انجام بدیم.
امیدوارم که اونجا اذیت نشی و گرمای هوا اذیتت نکنه نازنین من.
به قول یکی از دوستام ناف تورو با دبی بستن

وقتی تو شکم مامانی بودی رفتی دبی / حالا هم که دنیا اومدی برای اولین مسافرت اومدی دبی. انشاا... همیشه سفرهای خوب خوب داشته باشی و شاد باشی عزیز دلم

امروز یه سر رفتیم شرکت مامان که من کارامو بکنم و یکسری مدارک سفرمونو آماده کنم.
خیلی خسته شدی چون همه دوست داشتن بغلت کنن و همش اینور اونورت کردن. درست حسابی هم نخوابیدی. تا اومدیم تو ماشین غش کردی و خوابیدی. تا خونه هم اومدیم یه شیر خوردی و دوباره غش کردی خوابیدی. تازه شب هم که میخواستیم بریم حمام بازم زودی غش کردی و خوابیدی فدات بشم من
امروز داشتی سعی میکردی پاهاتو ببری توی دهنت که تونستم یه عکس از پشت سر ازت بگیرم.
راستی یادم رفت بگم که دیشب بابایی کله ات رو برد توی ظرف ژله و چه لیسی میزدی . کلی خندیدیم
نوش جونت
اولین هنرنمایی و به قول بعضیها خرابکاری رو انجام دادی. منم کلی خندیدم و کیف کردم که اینقدر زود به کنکاش افتادی.
بله بالای سر تخت شما روی سایبونش دوتا عروسک آویزونه که هر روز که از خواب بیدار میشی کلی با اونا بازی میکنی. امروز چشم مامانی به جمال عروسک بیچاره افتاد که چه بسرش آوردی و سرشو از تنش جدا کردی بیچاره رو. میگی نه نگاه کن![]()
شما تازگیها بوس کردن یاد گرفتی و آدمو میخوری. فقط بوسات با دهن بازه/ کله کله هم میکنی و کله خودتو میزنی به کله مامان
اینم ذوق کردن و آماده شدن برای بوس
فدای اون خوابیدنت که از بازی خسته شدی و دستت رو گذاشتی زیر سرت و چرت میزدی. از زیر چشم منو زیر نظر داشتی که چی کار میکنم
اینم عکس چرت زدنت با دست زیر سرت

زبونت هم که تازگیها تیز میکنی و مثل پیشی بیرونه. اینجا هم گوشات یخ کرده بود و مامانی کلاه گذاشت سرت