
ما همچنان هنوز خونه مادربزرگ هستیم و شما خانم ناز خوشحال و خرسندی که دور و برت شلوغه/ منم راضیم که هم پیش مادربزرگ هستیم که کمرش درد میکنه استراحت کنه هم تنها نیستیم و هم بابایی خیالش راحتتره
امروز تولد مادربزرگ بود خاله هم اومد و دور هم بودیم. بابایی هم یه سری اومد پیشمون و رفت بیمارستان پیش پدرجون.
اینجا خونه مادربزرگ شما برای اولین بار غلط زدی و قل خوردی. منم داشتم کار میکردم که شنیدم میگی: او او او او که یعنی یه مشکلی داری یا چیزی میخوای. وقتی اومدم دیدم قل خوردی و دستات مونده زیر شکمت و هیچ کار نمیتونی بکنی. کلی خندیدم و بدو رفتم دوربین بیارم که مادربزرگ گفت: بابا بچه رو بلند کن منم گفتم اینا همه یادگاریه باید عکس بگیرم و زودی یه عکس گرفتم
اینم عکست وقتی گیر کردی

چند روز دیگه پدرجون مرخص میشه و بابا میاد و ما هم میریم خونمون

امروز فرشته الهی ما پنج ماهش تموم شد

عزیز دل مامان و بابا پنج ماهگیت مبارک باشه
امروز ژاکت قشنگه و کلاه شمارو که از دبی خریده بودیم افتتاح کردیم
بله عزیز دلم ۵ ماه شما تموم شد و وارد ۶ ماهگی شدی. حسابی شیطون و زبل هستی. اسمت رو صدا میزنیم برمیگردی و نگاه میکنی. کسانی رو که خیلی دوست داری میپری توی بغلشون. حسابی خوش خنده و خوش اخلاقی. بچه خیلی خیلی خوبی هستی. اگر شکمت سیر باشه و مامی هم تمیز باشه و مشکلی نداشته باشی اصلا نق نمیزنی.

وقتی دو طرفت بالش بزارم میتونی بشینی و خودت رو کنترل کنی که نیافتی. البته گاهی هم میافتی چون دستت رو حسابی دراز میکنی که اسباب بازیهات رو برداری. هر چی جلوت باشه بازم میخوای به اون دورتره برسی
همه دور و اطرافت رو با دقت بررسی میکنی و کنکاش. حتی توی خونه خودمون انگار همه چیز هر روز جدیده / حسابی کنجکاوی و با لبهای غنچه و هوهوهو کردن همه چیزو نگاه میکنی. ماشاا... خیلی خیلی باهوشی

دیشب تا صبح نخوابیدم و اعصابم بهم ریخته بود. صبح دیدیم دیگه نمیتونم طاقت بیارم و با اینهمه اثاث و کارتن دور و برم و یه خونه بهم ریخته دارم دیوونه میشم و تو هم دختر قشنگم داری استرس منو میگیری. برای همین زنگ زدم به بابایی و گفتم بیاد دنبالمون مارو ببره خونشون.
تا رسیدم خونه بابایی زدم زیر گریه و ماجرا رو تعریف کردم. کمی خیالم راحته که اومدیم اینجا. چون لااقل دوربر تو شلوغه و سرت گرمه و مدام قیافه پر اضطراب منو نمیبینی.
راستی پدرجون رو بستری کردن بیمارستان و سکته مغزی خفیف کرده. بابایی گفت خبر خوبی برات ندارم دست و پای پدرجون کار نمیکنه
![]()
خیلی هم خیالش راحت شد که ما خونه پدربزرگ هستیم. گفت همینجا بمونیم که اونم خیالش راحت باشه. حالا هم ما اینجاییم و مادربزرگ هم بخاطر کمرش خوابیده. البته بد هم نشده به مادربزرگ کمک میکنم که استراحت کنه
۱۵ بهمن اثاث کشی کردیم و بخاطر کار بانکی مهمی که داشتیم مجبور شدیم فرداش به سرعت برق و باد توی اون برف شدید بریم بانک و مراحل پرینت حساب رو برای سفارت بگیریم که موفقیت آمیز بود.
دختر قشنگم بخاطر تو من مجبور بودم خیلی یواش یواش اثاثیه رو باز کنم و بچینم. مادربزرگ که دقیقا روز اثاث کشی ما کمرش گرفت و خوابید. مادر جون مادر بابایی هم که خودش گرفتاره ولی طفلک گاهی شبا میومد کمکمون. بله امشب هم اومده بودن اینجا کمکمون که حال پدرجون بهم خورد و افتاد زمین. اصلا نمیخوام ریز به ریز بنویسم چون خیلی اعصابم خورده. فقط بگم که بابایی و مادر جون به سختی پدرجون رو بردن بیمارستان و من اینو از حالتهای پدر جون میدونم که پدر جون سکته مغزی کرده
چون تا اینجا بودن یکدست و یک پا از کار افتاد
الانم اصلا نمیتونم بخوابم و همش گریه ام میگیره و بدجوری اضطراب دارم. با تلفن باهاشون در تماسم. خدا به همه مون رحم کنه. فقط دعا میکنم و صلوات میفرستم. تو هم دعا کن فرشته کوچولوی من![]()