
سارینا فرشته کوچولو ما

اولین شب چله زندگی شماست
توی این شب قشنگ که بلندترین شب سال و آخرین شبه پاییزه همگی دور هم جمع میشیم و فال حافظ میگیریم و هندوانه و انار و آجیل و شیرینی و میوه میخوریم و تا دیروقت بیداریم و خوش میگذرونیم و خدای مهربون رو شکر میکنیم که به ما سلامتی و اینهمه نعمتهای خوب داده
از اونجایی که میگن جوجه رو آخر پاییز میشمارن حالا هم میگن تندی جوجه هاتونو بشمارید که دیگه وقتی نیست و آخر پاییزه
ما هم امشب میریم خونه مادربزرگ و پدربزرگ و همگی دور هم خوش میگذرونیم
عزیز دل قشنگم شب یلدات مبارک باشه. آرزو میکنم انشاا... سالهای سال دور هم و در کنار هم به سلامتی و خوشی جشن بگیریم و شاد باشیم
|
|

امروز اولین برف زندگی شما اومد

هوا خیلی خیلی سرد شده



و ما هم امروز رفتیم خونه خاله سهیلا دوست من مهمونی. کلی لباس پوشوندمت تا خدای نکرده سرما نخوری. هرچند که همه میگن تا شیر مادر میخوری مریض نمیشی ولی من ریسک نکردم عزیز دلم
بهت برف رو نشون دادم و تو هم کلی ذوق کردی. بهت گفتم بزرگ میشی و میبرمت برف بازی


با هم آدم برفی درست میکنیم قشنگ من



برفی که اومد خیلی زیاد بود و قشنگ نشست و همه جارو سفید کرد




امروز فرشته الهی ما سه ماهش تموم شد

سارینا خانم توی سه ماهگی پوتینهای قشنگش افتتاح شد. من دیروز یکدفعه یادم افتاد که اگه الان نپوشه دیگه براش کوچیک میشه. برای همین آوردم و زودی پاش کردم و رفتیم بیرون. کلی حال کردم و لذتش رو بردم.
این پوتینها اولین چیزی بود که توی دبی براش خریدم.
اینم عکس سارینا فرشته کوچولو ما با پوتینهای گرمش

توی سه ماهگی رختخواب قشنگ سارینا خانم رو هم افتتاح کردیم و در طول روز روش میخوابه و خیلی هم دوستش داره و راحت و گرم و نرمه
اینم عکسش روی رختخواب نو
سه ماهگیت مبارک باشه فرشته قشنگ من


سارینا خانم گل دیگه داری یواش یواش به کریر عادت میکنی و منم میزارمت اون تو و میبرم پیش خودم و به کارام میرسم. تو هم خوشحالی چون هم منو نزدیک خودت میبینی و هم بازی میکنی. البته وقتی اسباب بازیهارو آویزون کردم اون تو راحت میشینی و سرت گرمه. تازگیها اصلا دوست نداری درازکشیده باشی. اونقدر کنجکاوی که باید سرت بالا باشه و همه جارو ببینی. شایدم واسه همین کریر رو دوست داری که بالایی و همه جارو میبینی
اینم سارینا خانم تو کریرش

الهی سالهای سال زنده و سلامت باشی و ما هم باشیم و لذت لحظه لحظه های قشنگت رو ببریم
خیلی دوستت داریم فرشته کوچولو الهی


امروز تولد بابائیه 

بابائی خوب و مهربون تولدت مبارک

انشاا... سالهای سال سایه ات بالای سرمون باشه 

مثل همیشه خوشحال و خوشبخت باشیم

سالهای سال با سلامتی کنار همدیگه زندگی کنیم

ما دیشب که شب تولدش بود سورپرایزش کردیم و مهمون دعوت کردیم و براش تولد گرفتیم.
ولی شما توی تولد بابایی خسته شده بودی و خوابت میومد.
منم زودی گفتم یه عکس بگیریم که ببرم بخوابونمت اما تو اصلا طاقت نداشتی و همونجا توی بغل بابایی موقع عکس سرت از خواب افتاد و منم دلم نیومد و بردم خوابوندمت. ولی برای یادگاری همون عکس با سر کج و چشمای خواب آلود رو گرفتیم و داریم.
اینم عکس سارینا خواب آلو در شب تولد بابائی

خوب فرشته قشنگم خبرای جدید اینکه یاد گرفتی جیغ بکشی اونم از نوع بنفش. بعد از صدای خودت هم خوشت میاد و میخندی. منم ضعف میکنم برات

لباسهات تند تند برات کوچیک میشه و منم تند تند تنت میکنم که لااقل یکبار هر کدومو بپوشی.
خوابت که خیلی خوب شده. دیگه از ساعت ۹ به بعد اونقدر باهات بازی میکنیم که نخوابی. دیگه ساعت ۱۱ که میشه فقط نق خواب میزنی و چشات مست خوابه

چند روز پیش رفتیم شرکت مامان. خسته شدی چون نه درست شیر خوردی و نه درست خوابیدی. رئیس مامان هم که همچین بالا و پایین ات کرد و چرخوندت که گفتم هر چی شیر خوردی همه رو پنیر که چه عرض کنم ماست میکنی میدی بیرون.
همکارای من همه دورتادور کریر تو جمع شده بودن که از خواب بیدار شی و ببیننت.
به دست خوردنت هم که ادامه میدی خفن. همچین ملچ ملوچ میکنی که انگار خوشمزه ترین خوراکیه دنیاست.
دستت رو میزارم دم دهنم و میخورم. تو هم خوشت میاد خودت دستت رو میاری جلو دهنم که بخورم. کلی ذوق میکنی. با انگشتهات میزنی تو صورتم و کلی حال میکنم
تازگیها شیر که میخوری همچین یقه منو میگیری که انگاری میخوام فرار کنم.

یواش یواش داره از دوربین هم خوشت میاد و بداخلاقی نمیکنی
اینم یه عکس تازه
اینروزا قاقون قاقون و قی قا قو میکنی و از خودت صدا درمیاری. آواز میخونی صدات هم هی بلندتر میشه چون از صدای خودت خوشت میاد و میخندی.
تازگیها دیگه همیشه هم موقع شیر خوردن نمیخوابی. من میزارمت روی پاهام و لالایی میدم تو هم روی پاهام میخوابی. هنوزم گاهی شبا دلت نمیخواد بخوابی و دوست داری بیدار باشی و چراغ هم روشن باشه تا تو تماشا کنی.
دیگه آب دهنت هم حسابی راه افتاده و برات پیش بند میبندم که لباست خیس نشه. قربون اون اب دهنت برم. تازه بادکنک هم درست میکنی با آب دهنت.
اینم عکس آب دهنت که راه افتاده و بادکنک درست کردی

موقع شیر خوردن دوست نداری حرف بزنم باید همه حواسم به تو باشه و نگات کنم. منم لذت میبرم
شبایی که دوست داری چراغ روشن باشه و نگاه کنی و نخوابی یاد بچگی خودم میافتم که مامانم اینا تعریف میکنن بعدش خندم میگیره. تازه من اونارو اذیت میکردم ولی تو نه فقط دلت نمیخواد بخوابی.
خاطره بچگی مو تعریف میکنم که با مامان بابام چیکار میکردم. وقتی به مامانم میگم دیشب نمیخواستی بخوابی میخنده و میگه حالا میمفهمی ما چی میکشیدیم و تو چی کار میکردی
و اما خاطره بچگی من:
من مامانم و بابام رو مجبور میکردم که یه لیوان شیر به من بدن با یه موز.
من موز رو میزدم توی شیر و مک میزدم. چراغ هم باید روشن میموند که من همه رو ببینم. کل یک لیوان شیر باید اینجوری تموم میشد که من موز رو بزنم توی شیر و مک بزنم. مامان بابا هم خسته میشدن و مثل اینکه یکبار نی گذاشتن و شیر رو خوردن که من فکر کنم تموم شده منم فهمیدم و از اون به بعد انگشتم رو گذاشتم تو لیوان که شیر رو نخورن و خواستم که چراغ روشن باشه که ببینم چی کار میکنن. خلاصه من اینطوری بودم بازم خداروشکر که تو فقط میخوای چراغارو تماشا کنی و زود هم خسته میشی.
یه کار جدید دیگه هم میکنی که دستاتو میخوری اونم ۲ تا مشت با هم. ولی جیگرم توی اون دهن کوچولو مشتات جا نمیگیره. تازه موهام رو هم میکشی. خیلی مو دوست داری. وقتی موهای ما توی صورتمون تکون میخوره کلی ذوق میکنی و میخندی. منم بهت میگم: قشنگ من موهای تو هم بلند میشه و مامانی برات سنجاقهای قشنگ میزنه سرت و خوشگل ترت میکنه عزیزدلم.
اینم عکس دست خوردنت

دیروز نوبت واکسن 2 ماهگی بود. با دلی لرزون از اینکه دردت میگیره ولی خوشحال که سالم خواهی بود رفتیم که واکسن بزنیم. خانم دکتر قطره فلج اطفال رو اول داد و بعدش هم گفت روی هر دوتا پاهاشو باز کن. من تعجب کردم فکر میکردم واکسن رو بدستت میزنن. پاهاتو باز کردم و خانمه گفت: پاهاشو بگیر که من نتونستم. به بابایی گفتم شما پاهاشو بگیرو خودم وقتی از درد جیغ کشیدی نازت میدادم و اشک چشامو گرفته بود. میدونم خیلی درد داشت ولی برای سلامتی لازم بود. فقط بدیش این بود که 2 تا واکسن بود. واکسن هپاتیت و سه گانه. بعدش هم رفتیم خونه مادربزرگ. عزیزدلم حالت خوب نبود. بیحال شدی بودی و درد داشتی و گریه میکردی. چشات نمیخندید و حال نداشتی. کلی پاهاتو کمپرس کردیم و قطره میدادم بهت که دردت کم شه. شب تا دیروقت هم همش تو بغلم بودی و صورتت رو چسبونده بودی به صورتم و بغض داشتی.
منم همش قربون صدقه ات میرفتم و از خدای مهربون میخواستم که دردت تموم شه. تا دیروقت بیدار بودی و ناله میکردی. وقتی هم خوابیدی همش میپریدی و بغض داشتی و ناله میکردی. تا پاهاتو تکون میدادی از درد با جیغ گریه میکردی و منم جیگرم آب شده بود برات.
ولی خداروشکر امروز بهتری و چشات باز شده. ولی هنوزم گاهی بغض میکنی و میچسبی به من. انشاا... که امروز خوب خوب میشی قشنگم.
