

امروز فرشته الهی ما هشت ماهش تموم شد

عزیز دل مامان و بابا هشت ماهگیت مبارک باشه

همه زندگی ما سارینا گل عزیز دل مامان و بابا چشم به هم زدیم و ۸ ماه گذشت
دیگه اینروزا حسابی لثه هات میخواره و متورم شده. بعضی روزها میلی به غذا نداری و کلافه ای
منم میدونم مال دندوناته. انشاا... دندونهای خوب و محکمی دربیاری امیدم. همش هم همه چی رو میکشی به دندون و کیف میکنی

از حرف زدنت بگم که میگی مم (مامان) - بب (بابا) پوف - سوت میزنی و بوووو میکنی و خلاصه خیلی شیرین کاریهای دیگه / جیغ زدن هم که دیگه هیچی. بلند بلند/ از صدای خودت هم خیلی خوشت میاد

اینروزا حسابی بلا شدی. این زبون طلات که همش موقع ذوق بیرونه و دل آدمو میبره
حسابی خوردنی شدی و شیطون. تازگیها اعتراض یاد گرفتی و صداهای بامزه ای برای اعتراض درمیاری. وای از روزی که نخوای چیزی رو بخوری همچین دهنت رو سفت میبندی که عمرا نشه چیزی توی دهنت گذاشت
همش هم که دمری و در حال غلط دن. چشم به هم میزنم غلط خوردی و رفتی سر میز و وسائل دیگه و مشغول فضولی. تحرکت خیلی خیلی زیاده.
یه چیز بد!!!! چند روزه که شیر نمیخوری. وقتی صبحها تا بعدازظهر خونه مادرجون هستی شیر خشک میخوردی حالا چند روزه که اعتصاب کردی و لب به شیشه شیر نمیزنی. البته از اونجایی که من مخالف زور توی خوردن بودم اما تو منو مجبور کردی که به زور بهت شیر بدیم. آخه قشنگ من شیر برای سلامتی و رشد شما خیلی خیلی مهمه و باید بخوری. با این یکی نتونستم کنار بیام و برای همین به زور بهت شیر میدیم. امیدوارم که زودی اینکارو ترک کنی و راحت شیر بخوری.
اینم یه عکس از زبون درازت از ذوق و دمر خوابیدنت


امروز فرشته الهی ما هفت ماهش تموم شد

عزیز دل مامان و بابا هفت ماهگیت مبارک باشه

توی هفت ماهگی دیگه حسابی صداهای بلند درمیاری و جیغ میکشی و مم و بب میگی و هر روز شیرین و شیرین تر میشی عروسکم

عروسک قشنگ من چشم برهم گذاشتیم ۷ ماه تموم شد خیلی زود گذشت و همینطور هم داره بدو بدو میگذره. دیگه چند وقتی هست که شروع کردی به خوردن لعاب برنج و فرنی و حریره بادوم. خیلی خیلی هم دوست داری و خداروشکر با لذت میخوری.
مثل خودم بااشتهایی و خوش خوراک. از این بابت خیلی خوشحالم که خوب غذا میخوری. انشاا... که همیشه همینطور باشی تا رشد خوب و مناسبی داشته باشی عروسک من
دیگه از فردا مامانی میره سر کار.
از چند روز پیش رفتیم خونه مادر جون تا شما با بودن من به مادرجون اینا عادت کنی و بی تابی نکنی و اونجا بمونی. همون روز اول دیدم طاقت ندارم و هر چی ساعتها میگذره دلهره و اضطراب من بیشتر میشه. این بود که یکدفعه لباس پوشیدم و گفتم اینطوی نمیشه باید از یه جایی شروع کنم و با بغض رفتم سر کار. از سر کار همش زنگ میزدم و حالت رو میپرسیدم. خداروشکر همه چی روبراه بود و اصلا اذیت نکردی. آبروی مامانو خریدی قشنگم. فقط اونجا یه بدی داشت اونم پشه های بدجنس اش بودن.
این خال خالای روی صورتت جای نیش پشه های بدجنسی بود که گوشت شیرین و خوش مزه پیدا کرده بودن و تا میتونستن خوردنت. منم بدنبالشون بودم که شکارشون کنم تا تو راحت شی گل قشنگم
این عکس هم آثار پشه هارو نشون میده.

یه روز تصمیم گرفتم بزارمت توی روروئک ببینم قدت تا کجاش میرسه. وای وای وای خدای من چه روزی بود و من یادگاریش رو از دست دادم. حالا گوش کن که چی بود:
خیلی معمولی بدون اینکه فکر کنم عکس العملت چیه گذاشتمت توی روروئک که قدت رو ببینم. یکهو چشات گرد شد و یه دست کشیدی جلوش که کلید و چراغ و .... داشت و بعد نگاه به من کردی و با صدای بلند انگار که دارن قلقلک ات میدن غش غش خندیدی. دوباره به من نگاه کردی و بعدش به روروئک و یه جیغ بلند و دوباره خنده خنده خنده. کلی دلم رفته بود و لذت بردم. هیچ وقت اونروز و اون خنده هارو یادم نمیره. اونقدر خوشت اومده بود و ذوق کرده بودی که نگو. من زودی با هزار قربون صدقه از اون تو درت آوردم که برات تکراری نشه که بتونم بعدا که میزارمت اون تو فیلم بگیرم. آوردمت بیرون و سرت رو بدنبالش میچرخوندی. برای بابایی تعریف کردم و گفتم شب که اومد ازت فیلم میگیریم.
شب دوباره گذاشتمت توی روروئک. یه یغایی کشیدی و خندیدی ولی اون خنده و جیغ نبود که نبود.
یادگاری اون بار اول رو از دست دادم. ولی توی ذهنم خیلی خوب نشسته
اینم عکست توی روروئک همراه با شست خوردن

روز اول عید بعد از اینکه رفتیم خونه مادر جون عیددیدنی و برگشتیم خونه آماده شدیم و مثل سابق که بابایی عادت داره شب راه میافتیم میرم شمال/ اینبار هم شب راه افتادیم به سمت شمال.
پدربزرگ و مادربزرگ و دایی مامانی حسابی منتظر بودن که شمارو ببینن عزیزکم. ساعت ۵ صبح بود که رسیدیم و همگی بیدار شده بودن که شمارو زیارت کنن
همون سر صبحی هم عیدیها و کادویی ها بود که برات رد و بدل شد

بعد از چند روز هم رفتیم ویلای خاله رویا. از موقعی که اونجارو خریده بود قسمت نشده بود بریم.
خلاصه که سفر خوبی بود و خوش گذشت و اولین سفر شمال بود البته توی دل مامانی شمال رفته بودی قشنگم.
اینم عکس شما توی کالسکه توی حیاط ویلای خاله جون

عزیز دل ما عشق ما بهترینهارو برات آرزو میکنیم و دعا میکنیم که سالهای خیلی خیلی خوبی پیش رو داشته باشی
الهی آمین یا رب العالمین




عیدت مبارک سارینا خانم قشنگ
پارسال عید سر سفره هفت سین توی دل مامانی بودی ولی امسال بغل ما نشستی.
خدای مهربون بخاطر این هدیه و نعمت بزرگ ازت ممنونیم
امروز اولین روز سال 88 است
امسال اولین سالیه که ما سارینا خانم گل رو این فرشته الهی و نعمت بزرگی که خدای مهربون به ما داده سر سفره هفت سین داریم و با ما نشسته
من و بابایی خدای مهربون رو بخاطر شما خیلی خیلی شکر کردیم
من سر سال تحویل حسابی گریه ام گرفته بود و اولین دعایی که کردم از خدای مهربون خواستم انشاا... سال دیگه سر سفره هفت سین همه کسانیکه منتظر هدیه الهی هستن یکی از این نعمتها و فرشته ها نشسته باشه.
الهی آمین یا رب العالمین
سارینا خانم مشغول گرفتن انواع و اقسام عیدیها

شب راه میافتیم و میریم به سمت شمال پیش پدر بزرگ و دایی و ... که هنوز شمارو ندیدن و حسابی چشم انتظارن.
دیشب از دبی برگشتیم تهران.
1.5 ساعت پروازمون تاخیر داشت و مجبور شدیم توی فری شاپ بگردیم و سرمونو گرم کنیم. پرواز برگشتمون راحت بود.
چون تو از همون اول توی هواپیما خوابیدی و اینجا توی فرودگاه بیدار شدی. اصلا هم اذیت نشدی.
اینم عکس شما توی کالسکه و چرخیدن توی فری شاپ
2 روز دیگه عیده و من باید به کارای عید و سفره هفت سین و .... برسم

امروز فرشته الهی ما شش ماهش تموم شد

عزیز دل مامان و بابا شش ماهگیت مبارک باشه
بله امروز شما 6 ماهه شدی و 6 ماهگی شما مصادف شده با
روز مصاحبه ما توی سفارت آمریکا.
صبح ساعت 6.5 راننده اومد دنبالمون و رفتیم به سمت سفارت توی ابوظبی. وقتی رسیدیم و نشستیم توی نوبت شما خسته شدی چون هوا گرم بود

درست و حسابی نمیتونستی شیر بخوری و بخوابی. خلاصه حسابی بی تابی کردی و برای همین هم مارو زودی صدا کردن رفتیم داخل سفارت. خانم کنسول با شما خوش و بش کرد و ازت خوشش اومده بود. کلی توی سفارت باهات بازی میکردن. روز خوبی بود و به یمن قدم شما که ما لاتاری بردیم بازم به یمن قدم خوبت با ویزا ما موافقت شد.
منم همونجا به اون خانم کنسول گفتم که این قسمت و روزی ساریناست
خلاصه با خوشحالی و شادمانی از سفارت برگشتیم.
اینم عکس شماست توی دبی و توی 6 ماهگی
دو روز دیگه توی دبی بودیم و میرفتیم فروشگاه میگشتیم. چون تو خسته میشدی نمیتونستیم بریم جایی بگردیم. برای همین چون فروشگاه بهمون نزدیک بود فقط میرفتیم اونجا. تازه اونجا مجبور شدیم برات یه کالسکه هم خریدیم که راحت باشی. با اینحال نتونستیم جایی بریم. گرم بود و کلافه میشدی.
میگفتند: . Babyyyyy sarinaaaaaa/ Lalala lalala lalala lalala
بله اونقدر دست زدن و آواز خوندن که سارینا خانم درد واکسن رو نفهمه. خیلی خوب بود. چون تا یه جیغ کوچولو زدی سریع پشتش شروع کردی به خندیدن به اونها

توی کلینیک هم هرکسی تورو میدید کلی باهات بازی میکرد و نازت میداد. زودی اومدیم خونه که بهت قطره بدم که تب نکنی.
امروز اومدیم دبی . توی هواپیما حسابی خسته شدی. چون تحمل 1.5 ساعت نشستن توی بغل رو نداشتی. خیلی هم گرمت شده بود و ما لباسهاتو درآوردیم. خلاصه که هر سه توی هواپیما و فرودگاه حسابی خسته شدیم. صبح اول وقت فردا هم باید بریم کلینیک که کارای پزشکی سفارت رو انجام بدیم.
امیدوارم که اونجا اذیت نشی و گرمای هوا اذیتت نکنه نازنین من.
به قول یکی از دوستام ناف تورو با دبی بستن

وقتی تو شکم مامانی بودی رفتی دبی / حالا هم که دنیا اومدی برای اولین مسافرت اومدی دبی. انشاا... همیشه سفرهای خوب خوب داشته باشی و شاد باشی عزیز دلم
